۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

دریائی تو خود دریائی


نگاهش مي توانم بكنم كه در جلوي دريا نشسته است
چشمهايش  را به دريا دو خته است و مي پندارد
كه دريائي را پيش رو مي بيند و من ,
چه حسرتي دارم كه او را گويم
كه سر گشته ام ميان دو دريا
آن دريا كه ناخداي تنهائي را ساخت و
اين دريا كه ناخدا را همره درياي عشق ساخت
به خواب مي روم
در خواب او را مي  بينم و
چشمهايش را كه شبنمي است
و مي انديشم كه
چرا بايد ا‎ین ذهن مشوشم
اين گونه كار كند كه در خلسه اي چنين هم ,
باز چشمهاي محبوب شبنمي باشد و
من سرگشته در ميان جمعي نا آشنا به دنبالش گردم و باز گويم
محبوب دريائي من ,باز هم اميد و باز هم اميد
 دلم مي خواست باز او باشد
در جلوي دريائي نشيند و پاهايش را در آب كند و
 در خلسه اي پر از نجوا رود و
من او را از پشت در آغوش گيرد و گويم
مگر توان بي ماجراي عشق زيست ؟

هیچ نظری موجود نیست: