نگاهش مي توانم بكنم كه در جلوي دريا نشسته است
چشمهايش را به دريا دو خته است و مي پندارد
كه دريائي را پيش رو مي بيند و من ,
چه حسرتي دارم كه او را گويم
كه سر گشته ام ميان دو دريا
آن دريا كه ناخداي تنهائي را ساخت و
اين دريا كه ناخدا را همره درياي عشق ساخت
به خواب مي روم
در خواب او را مي بينم و
چشمهايش را كه شبنمي است
و مي انديشم كه
چرا بايد این ذهن مشوشم
اين گونه كار كند كه در خلسه اي چنين هم ,
باز چشمهاي محبوب شبنمي باشد و
من سرگشته در ميان جمعي نا آشنا به دنبالش گردم و باز گويم
محبوب دريائي من ,باز هم اميد و باز هم اميد
دلم مي خواست باز او باشد
در جلوي دريائي نشيند و پاهايش را در آب كند و
در خلسه اي پر از نجوا رود و
من او را از پشت در آغوش گيرد و گويم
مگر توان بي ماجراي عشق زيست ؟
چشمهايش را به دريا دو خته است و مي پندارد
كه دريائي را پيش رو مي بيند و من ,
چه حسرتي دارم كه او را گويم
كه سر گشته ام ميان دو دريا
آن دريا كه ناخداي تنهائي را ساخت و
اين دريا كه ناخدا را همره درياي عشق ساخت
به خواب مي روم
در خواب او را مي بينم و
چشمهايش را كه شبنمي است
و مي انديشم كه
چرا بايد این ذهن مشوشم
اين گونه كار كند كه در خلسه اي چنين هم ,
باز چشمهاي محبوب شبنمي باشد و
من سرگشته در ميان جمعي نا آشنا به دنبالش گردم و باز گويم
محبوب دريائي من ,باز هم اميد و باز هم اميد
دلم مي خواست باز او باشد
در جلوي دريائي نشيند و پاهايش را در آب كند و
در خلسه اي پر از نجوا رود و
من او را از پشت در آغوش گيرد و گويم
مگر توان بي ماجراي عشق زيست ؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر