۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

دلنوشته پناهندگان ایرانی دراروپا

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ،
هر که با ما بود از ما می گریخت ،
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست ،
گاه بر روی زمین زل می زنم ،
گاه بر حافظ تفاءل می زنم ،
حافظ دیوانه فالم را گرفت ،
یک غزل آمد که حالم را گرفت ،
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم   
 چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد
پروبال مابریدندودرقفس گشودند
چه رهاچه بسته مرغی که پرش بریده باشد  
نبینی دردِغربت راکه ماخانه بدوشانیم     
بتوایروزگارنفرین که هرلحظه هراسانیم
سخن ازناکسانِ شرق وغرب آمدبه گوشِ ما         
خدایارحمی برما کن که آزادلیک به زندانیم
‎نگاه تلخِ برمامیکند آن اجنبی هردم                       
که مااز خلق توهستیم، لیکن ازضعیفانیم
به هرجامیرویم جائی برای دل نمی یابیم              
به چشم شرقی و غربی همان خارِمغیلانیم
اگر خشکیده شدخارهاندیدیم جـرئتی درکس         
هزاران گل بهمراه است ،نگوییم ما یتیمانیم

۱ نظر:

یک پناهنده گفت...

با این نوشته شما بروی زخم من نمک پاشیدی - این درد دل تمام پناهندگان وبه قول اینها رفیوجی ها است درود هموطن