۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

صفحه کیبرد من


چشم هايم خيره شد بر قاب در
از خودم پرسيدم آيا رفته است
ناگهان تقويم با لحني خشن
داد زد يک سال و چندين هفته است
آه اي ساعت کمي مهلت بده
......لب بدوز و هي نگو که وقت نيست
صبر کن دنبال يک ردم از او
قاب عکسش در کنار تخت نيست
عکس من تنها چرا در قاب توست
با تمام سردي اش با نيشخند
گفت اين تعبير حق خواب توست
ناگهان بادي وزيد از پنجره
برگ زردي روي پاي من نشست
من کشيدم روي هر شش سيم ساز
رو به پايين نرم با انگشت شست
بعد او اما رفيق دست من
دکمه هاي مشکي کيبرد بود
شرمسارم دفتر اشعار من
اشک برگ کاهي ات را خيس کرد

۱ نظر:

عروس گفت...

mage rafte vaiiiiii bemiram khodam miam pishet...aziz