تو را ميخوانم
تو را ميخوانم
با آغوشي باز
با دست هايي سرد
كه نبودنت حرارت را از آنان ربود
با شانه هايي تكيده
كه كوله بار غم زمانه افتاده شان كرد
و با چشم هايي كه در ميان حلقه هاي اشك تو را ميخوانند
و در تمناي نگاه تو خفته اند
مي نگري؟
در كنج تنهايي زانوانم را در بغل فشرده ام
و دفتر سرنوشت را با دستان ناتوانم ورق ميزنم
۱ نظر:
منو میخای ؟ کجائی بیام پیشت ؟
ارسال یک نظر