۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

تو را میخواهم

تو را ميخوانم
تو را ميخوانم
با آغوشي باز
با دست هايي سرد
كه نبودنت حرارت را از آنان ربود
با شانه هايي تكيده
كه كوله بار غم زمانه افتاده شان كرد
و با چشم هايي كه در ميان حلقه هاي اشك تو را ميخوانند
و در تمناي نگاه تو خفته اند
مي نگري؟
در كنج تنهايي زانوانم را در بغل فشرده ام
و دفتر سرنوشت را با دستان ناتوانم ورق ميزنم

۱ نظر:

ملول گفت...

منو میخای ؟ کجائی بیام پیشت ؟